تبليغاتX
دل نوشته های من
قالب وبلاگ

دل نوشته های من
آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند
چت باکس


مکالمه کوتاه من و دختر ۷ ساله ام که امسال جزء شکوفه های کلاس اوله :

- مامان؟ بیا وبلاگم رو ببین؟

- عزیزم، الان که وقت ندارم قول میدم فردا که رفتی مدرسه و بیکار شدم بخونمش.

ـ نه نمی خوام بخونی! می خوام ببینی این عکسایی که خواهرم برام سرچ کرده خوبه بذارم؟

- یه ساعت دیگه.باشه؟

-  آخه باز یه ساعت دیگه من وقت ندارم!! پس می گم خواهرم برام یه نیو فلدر درست کنه.توی صفحه دسک تاپ که شما راحت پیداش کنی و توی درایوها سرگردون نشی! فردا ببین و بهم بگو کدوماش خوبه؟حالا می خوام ری استارتش کنم؟ دکمهء روی کیس رو بزنم یا با آلت+کنترل+دلیت این کارو انجام بدم؟

ـ بذار خواهرت بیاد.الکی دکمه نزن!

- الکی؟!! من خودم بلدم.مامان؟ من به تو گجت رو یاد ندادم؟!!! یادته نمی دونستی چیه؟!!

                                     ****************************

یادمه تقریبا ۸-۹ سال پیش که برای ما کامپیوتر و اینترنت تازگی داشت.کلی وقتم گرفته شد تا با ساختن یه وبلاگ آشنا شدم و وقتی کارش تموم شد! انگار که یه قله عظیم علمی رو فتح کرده باشم احساس غرور می کردم! برای فهمیدن تک تک اصطلاحات کامپیوتری کلی زحمت کشیدم و حتی اولین هفته ورود کامپیوتر به خونه، شبها که وقت آزاد بیشتری داشتم تا نیمه شب پاش می نشستم و از این درایو به اون یکی و بی هدف روی هر چیزی کلیک می کردم تا شاید یه چیزی از این جعبه جادویی دستگیرم بشه! و حالا این بچه های کوچولو اینطوری راحت همه چیزو می شناسن و درک می کنن.از بازی با کامپیوتر شروع میکنن و سال دوم و سوم راهنمایی به برنامه نویسی ساده (که بنده هنوز ازش چیز زیادی نمی دونم!) می رسن.

یادمه ۵-۶ سال پیش پسر عمه ام که سالهاست با خانوادش در امریکا زندکی میکنه وقتی که در یک فرصت کوتاه چند روزه مهمون وطن و فامیلش بود! از میزان شناخت و دسترسی ساده بچه های ما به کامپیوتر تعجب کرده و می گفت اصلا فکر نمی کردم که بچه ها توی ایران تا این حد با کامپوتر آشنا باشن و در دسترس اونها باشه!

و راستی !  معلوم نیست که ۱۰ سال دیگه چه خواهد شد؟!!

 

[ سه شنبه 5 مهر1390 ] [ 12:50 ] [ شیرین ]
خدا رو شکر که یه بار دیگه زیارت حرم پاک و نورانی امام رضا(ع) نسیب ما شد. عید فطر با یاد همه دوستان در گوشه ای از این بهشت زمینی براتون دعا کردم.

این روزهای شلوغ آخر شهریور هر سال صرف کارهای بچه هاست! ثبت نام و خرید و امور مربوط به مدرسه.در واقع بچه های محصل ۲بار در سال شروع سال جدید رو تجربه می کنن.

امیدم به باز گشایی مدارس و روزهای سکوت و خلوت و تنهایی هست تا فرصت مناسبی برای خوندن مطالب دوستان پیدا کنم.

موفق باشید.

 

[ شنبه 26 شهریور1390 ] [ 23:14 ] [ شیرین ]
فکر کنم بد نشد!  گاهی تنوع بد نیست! یعنی بد که نیست، خوب هم هست!

من کلا تحمل یکنواختی رو ندارم.از سکون و رکود خوشم نمیاد. احساس می کنم تمام زندگی ما انسان ها، و نشان زنده بودنمون، تحرک و تحوله!

برای همین هم هست که خونه ما هر ۱-۲ ماه یه بار کلا تغییر می کنه! جای اتاق های بچه ها رو با هم عوض میکنم. مبلهای راحتی رو با مبلهای استیل جا به جا می کنم،جای  میز تلوزیون و تلفن رو تغییر میدم...

اینطوری کلی جسمم خسته میشه ولی تا ماه بعدی روحم تازه و شاده! و باز وقتی از یکنواختی خسته شدم دوباره تغییر...

گفتم شاید برای شما هم که به خونه دلم سری می زنید این تنوع شیرین باشه.من که دوستش  دارم.

موفق باشید.

                        

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*" www.anti-bg-sim.blogfa.com

[ چهارشنبه 2 شهریور1390 ] [ 23:27 ] [ شیرین ]
گاهی چنان غرق امور جاری زندگی میشیم که همه چیز رو فراموش می کنیم! همه چیز رو...حتی خودمون! و اخلاق و روحیات واقعی مون رو!

داریم برای زندگی، ادای زندگی کردن رو در میاریم! برای فردا! همین فردایی که دیروز منتظرش بودیم، روزهامون رو فدا می کنیم! در حالیکه اون فردای خیالی هرگز نخواهد رسید! چون اون فردا که منتظرش بودیم، همین امروز فدا شدهء ماست!!

دوستی یه جمله جالب نوشته بود (دلم برای خودم تنگ شده!)  که این جمله منو حسابی به فکر فرو برد! جمله ای که تا عمق وجودم اثر گذاشت و یه جورایی حس تلاشم رو تحریک کرد.از دیروز دارم سعی می کنم برگردم به خودم!!

سخته! اما هر چه بتونم به خودم برمی گردم تا شاید یه کمی از دلتنگی و سردرگمیام کم بشه!!                                                            

[ سه شنبه 25 مرداد1390 ] [ 15:45 ] [ شیرین ]
یادم میاد وقتی که بچه بودم، روزگار برای ما اصلا اینطور که برای بچه های خودم هست نبود!نه اینکه بد باشه و سخت! هرچه فکر می کنم خدا رو شکر شادی و لذت و شور و شوق بود، ولی دنیای ما بچه های قدیم با دنیای بچه های خودمون از زمین تا آسمان فاصله داره!

یادمه خودمون درس می خوندیم، خودمون پیاده می رفتیم مدرسه و برمی گشتیم،خودمون هرچی از لوازم التحریر لازم داشتیم سر راه مدرسه می خریدیم.

نه معلم خصوصی داشتیم و نه هر روز پدر و مادرمون توی مدرسه در حال حمایت و دخالت و اعتراض به نمراتمون یا رفتار متقابل ما با معلما یا دوستامون بودن!!

خودکفا و مستقل بودیم! کتابهامون رو خودمون جلد می گرفتیم و با خلاقیت خیلی از چیزهایی که می خواستیم سر هم می کردیم!

من یادمه به عنوان یه دختر دبستانی سال چهارم ـ پنجم دبستان طی یه تابستون از مادرم گلدوزی یاد گرفتم و حتی پختن چند جور غذای ساده!

اما بچه های امروز خیلی وابسته و ساکن و آسوده بزرگ می شن! طوری که با وجود کامپیوتر و برنامه های جورواجور تلوزیون و این دنیای سی.دی های مختلف دیگه فرصتی برای ایجاد خلاقیت و سرگرمی های مختلفی که ما داشتیم براشون باقی نمی مونه.

نمی دونم در آینده این بچه ها چطور سکان یک زندگی و در اصل سکان یک جامعه رو در دست خواهند گرفت؟!!

باز هم ما بچه های قدیم!!

                       تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , در وبلاگ "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*"

 

[ یکشنبه 9 مرداد1390 ] [ 23:55 ] [ شیرین ]
خیلی وقته ننوشتم! یه دستگاه کپی شدم برای انتشار حس و حال دیگران! عقاید بقیه! اما ...اما...اما...گاهی دل آدم پر میشه! می گیره! نمی دونم از چی؟ از کی؟ اما دیگه تحمل این حجم سنگین رو از دست می دی و می خوای یه جایی این بار رو بذاری زمین! و اینجا جای خوبیه!

جای دل نوشته! دل نوشته های من!

هیچ وقت نمی خواستم اینجا جز انرژی مثبت چیزی باشه! اما گاهی یه تلنگر آدم رو وادار می کنه...باید اعتراف کنیم که هر چه شادی و خوشی و سعادت رو در درون و بیرون خودمون جمع کنیم و تلقین کنیم و داشته باشیمش! ... گاهی دلت می خواد یه گوشه ساکت و خلوت و دنج وراحت داشته باشی تا با خودت و افکارت خلوت کنی...ببینی کجا هستی...چه کار می کنی؟!

خدا رو شکر هر چند دلم گرفته اما راضیم از هر چه هست و نیست...

شکر...

[ سه شنبه 4 مرداد1390 ] [ 0:9 ] [ شیرین ]
پدر مرد جوانی بیمار شد،چون بیماری پیرمرد شدت گرفت،مرد جوان او را در گوشه جاده رها کرد و از آنجا دور شد.پیرمرد ساعتها کنار جاده افتاده بود. و به زحمت نفس های پایانی اش را می کشید.

رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و فرار از دردسر، روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد راه خود را ادامه داده می رفتند.

شیوانا از آن جاده عبور می کرد.به محض دیدن پیرمرد او را بر دوش گرفت تا به خانه ببرد و درمان کند! یکی از رهگذران به طعنه به او گفت: این پیرمرد فقیر و بیمار رو به مرگ است،نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تاثیری در بهبود او دارد، حتی پسرش هم او را رها کرده است! تو چرا به او کمک می کنی؟!

شیوانا گفت: من به او کمک نمی کنم!! من دارم به خودم کمک می کنم!! اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم، چگونه از خالق هستی تقاضای کمک و مساعدت داشته باشم؟!! پس من دارم به خودم کمک می کنم!

   

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*" www.anti-bg-sim.blogfa.com

[ یکشنبه 19 تیر1390 ] [ 13:25 ] [ شیرین ]
فکر به پایان امتحانات و شروع تعطیلات تابستون برای بچه ها یک دنیا شور و نشاط و شادی به همراه داره. فکر به روزهای گرم تعطیل که با استراحت و آسودگی بدون دغدغه درسها و کلاسها و تکالیف خواهد گذشت!همیشه شیرینه.

اما، طبق یک قانون قدیمی همیشه انتظار رسیدن به یک موعود شیرین بسیار دلپذیرتر از درک اون هست.

واقعا این همه وقت و این همه انرژی در فضای بسته آپارتمانها جگونه صرف می شه؟!!

باید از مادرها پرسید که این ساعتها رو برای بچه ها برنامه ریزی و کنترل می کنند.

هر چه بودن با بچه ها در این فصل گرم،شیرینه...کسالت حاصل از بی برنامه گی ها و بی تحرکی های بچه ها دردسرزاست!

صبح ۳ روز در هفته رو با دخترها توی کلاس ورزش وقت می گذرونم و سعی کردم آزاد و راحت باشند! اما استراحت تابستانی اونها منجر به کم کاری من برای رسیدن به اینترنت و خوندن وبلاگ دوستان شده! به نظرم بهترین عذرخواهی از شما، بیان دلیل کم بودنم در اینجا باشه! امیدوارم الان بتونم به همه سر بزنم.

موفق باشید

[ دوشنبه 30 خرداد1390 ] [ 19:53 ] [ شیرین ]
دنیای غریبی است!! این روزهای سریع در گذر شتابان... این عمر کوتاه و در جریان...این چرخهء چرخندهء بی وقفه، آنقدر با شتاب در گذر و جریان و چرخش است که گاه از آن غافل می شویم.

به نظرم هیچ کس نتوانسته به زیبایی این بیت سرعت این گردش بی بازگشت را توصیف کند:

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین....

هنوز خاطرات رفتن به دبستان،راهنمایی،دبیرستان،دانشگاه...در ذهنم چنان زنده است که انگار همین ۳-۴ سال پیش بوده! اما گاهی بعضی از اتفاقات سادهء روزانه چشم ما را به این حرکت سریع باز می کنند!

چند روزی بود که دخترهای من ( یکی ۱۲ و دیگری ۶ ساله) بیشتر از معمول با کامپیوتر وقت می گذراندند! با این که کارشان زیر نظرم بود اما خنده و شوخی و درگوشی های خاص آنها داشت نظرم را عوض می کرد! تا این که دیشب حاصل چند روز فکر و زحمتشان را به من نشان دادند! برای من هم جالب و شیرین بود هم جای شگفتی...

بچه های این دوران خیلی بیشتر از ما می دانند و خیلی پیشترند!

گفتم شاید شما هم بدتان نیاید حاصل کار چند روزه شان را ببینید!باز جای شکر دارد که از پس این گذر زمان، حاصلی خواهیم داشت... سربلندی و پیروزیِ حاصل عمرِ همه پدران و مادران ایران را از خدا می خواهم.

هرچی تو بگی      و     کفشدوزک  

موفق باشید

[ دوشنبه 16 خرداد1390 ] [ 20:59 ] [ شیرین ]
چند روزه که پشت در های بسته بلاگفا گیر کردم!!

وبلاگ ها برای من باز میشه! با اشتیاق مطالب دوستان رو می خونم.اما وقتی با کلی ذوق و شوق برای کسی کامنت می ذارم یا کد تایید رو قبول نمیکنه! و میگه اشتباه! یا اصلا کد تاییدی برای ثبت وجود نداره که بخواهد از طریق من کاربر درست یا غلط وارد بشه!!

با این حال می بینم بعضی دوستان راحت برای هم کامنت میذارن!!

نمی فهمم که این ایراد همگانیه و بقیه سحر و جادوی خاصی بلدند که از اون رد میشن!! یا اینکه ایراد خاصی در سیستم من وجود داره و بنده زیادی ناآگاهم!  

بهر حال از دوستی که با لطف خودش احتمالا سری به وبلاگ من خواهد زد و در رفع این مشکل به من کمک خواهد کرد! پیشاپیش سپاسگذارم! 

[ یکشنبه 8 خرداد1390 ] [ 11:50 ] [ شیرین ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب